من راضیم
راضیم به غرق شدن در سادگی های مادربزرگم، در بزرگواری هایش
راضیم به سالی سه چهار بار دیدن آدم هایی که مهربانی در وجودشان موج می زند
راضیم به سالی سه چهار بار دیدن دوستانم
ولی هر چه زمان می گذرد در دوری از آنها بدتر می شوم
انگار هیچ چیز برایم قدر این با ارزش نیست
خاطراتم
مکان ها
با هم بودن ها
سادگی ها
با هم فکر کردن ها و وقته وقتش به هم فکر کردن ها
از بودن، جز با هم بودن هر چه هست؛ برای من معنایش را از دست داده انگار
همه اش حس می کنم ما برای هم آفریده شده ایم نه برای دنیا نه برای کار نه برای علم نه برای دوری نه برای زرق و برق نه برای پول نه برای بقیه، نه نه نه! فقط برای هم
فقط با تو شادم، با آنها شادم و با بودنتان
لعنت به دنیایی که هیاهویش ما آدم ها را از کودکیمان دور می کند
و درود بر آدم های دور از این عالم
پ.ن
به یاد تمام خاطراتِ با تو بودن در این پارکِ واقع در میدانِ آزادیِ شهرمان!ء
و اینکه چقدر دوستت دارم زیر یک سقف با تو هم زندگی کنم، شده کوتاه شده پر دردسر


Hessam
December 29, 2011
آفرین به اونی که گفت
آدم باید گاهی هم یک بعد از ظهر را با آدمی که دوست دارد در خیابان های تهران قدم بزند. بی که حواسش باشد. بی که حواسش به سال ها و ماه ها و روزها و لحظه های قبل باشد.. بی که حواسش به فردا باشد حتی.. آدم باید گاهی خوشبخت باشد فقط. بی که حواسش به خوشبختی باشد
..
بی که حواسش….
عالی گفته عالی
yeki
December 29, 2011
لعنت به دنیایی که هیاهویش ما آدم ها را از کودکیمان دور می کند
این جمله عالیه، هرچی بزرگتر میشم ،تقلام برای جنگ با بزرگ شدن بیشتر میشه. نمیشه تا آخرش باهاش بجنگیم، باید باهاش کنار بیایم.
تو تولد 16 سالگیم(اون موقع هنوز زیاد با هم صمیمی نبودیم) یکی از بچه ها همراه کادوش یه نامه واسم نوشته بود که تمام حرفش همین بود، دور شدن از شر و شور کودکی و ترس از وارد شدن به زندگی آدم های بزرگسال. حس همه گیریه که همه دیر و زود بهش بر می خورن. من که الان فقط از حس کودکیم تونستم راه رفتن روی جدول کنار خیابون رو نگه دارم
پ.ن:
میخاستم ازت تشکر کنم بابت اون شب پارک پرواز،به دور از نگاه ادما و فکرشون، دور اون میز رقصیدیم با چیپس و ماست. اون لحظه واقعا حس کردم این خود منه که داره می چرخه دور این میز نه منی که همیشه خودشو کنترل میکنه که مبادا کسیرو ناراحت کنه یا مبادا بقیه فکر بدی دربارش بکنن.
voroojak
December 29, 2011
بذار یکی از حرفای دلمو اینجا بزنم
چند وقتی که تلفنی باهات صحبت می کنم ،سکوتت پایه تلفن کلی حرف باهام میزنه،یعنی حسشون می کنم، یعنی حرف بزن میخوام صداتو بشنوم، یا اگه حتی هردومون هم ساکت باشیم،همین حس که می دونیم اون طرف تلفن کیه کلی آرامش میده به آدم
میدونم مدتی آرامشت به خاطر هیاهوی این دنیا به هم ریخته ولی همیشه دوس دارم حسام رو تو حال و هوای بیخیالی( حسام بچه شده رو) که قهقهه میزنه موقع حرف زدن بیبینم، آخه منو هم نا خود اگاه تبدیل میکنه به منی که دوسش دارم
مواظب آرامشت باش :-*